داستان

... توازن ...
مرد ثروتمندی با ناراحتی زیاد نزد استاد آمد و از او پرسید :
_ آیا این موضوع صحت دارد که در کتاب مقدس آمده است , انسان از خاک است و دوباره به خاک باز میگردد ...!!؟؟
استاد جواب داد :
_ این نباید موجب ناراحتی تو شود . اگر از طلا بودی و برایت مقدر شده بود که در پایان عمر خود مبدل به خاک میشوی ، شاید دلیلی برای ناراحتی و شکایت میداشتی . اما وقتی از خاک هستی و دوباره به خاک بر میگردی ، پس دیگر از چه شکایت داری ........!!!؟؟؟
***
... تصمیم ...
مردی در سن سی و چهار سالگی مدیر یک بانک شد . او هرگز حتی رویای این موفقیت را نمی دید که در این سن و سال، مدیر شود .روزی فرصتی برای صحبت با رئیس هیئت مدیره ی بانک یافت که او را برای این شغل پیشنهاد کرده بود .
مدیر جوان گفت :
ـ مسئولیت بزرگی به من سپرده شده است و من تمام نیروی خود را وقف آن خواهم کرد .البته اگر از گنجینه ی عظیم تجربیات خود ، چند توصیه به من بکنید ، از شما سپاسگزارم .
مرد پیر کمی فکر کرد ، به مدیر جوان نگریست و فقط دو کلمه بر زبان آورد :
ـ تصمیم های درست !
انتظار مرد جوان کمی بیش از این بود .بنابراین گفت :
ـ البته این راهنمایی شما بسیار مفید است و من ارزش زیادی برای آن قائل هستم .آیا ممکن است کمی بیشتر در مورد این توصیه ی خود توضیح دهید ؟ زیرا من به کمک شما نیاز دارم تا بتوانم تصمیم های درستی بگیرم .
ولی هیئت مدیره که زیاد پرحرف نبود ، فقط گفت :
ـ تجربه .
مدیر جوان جواب داد :
ـ درست به همین دلیل هم از شما سوال کردم ، زیرا گمان میکنم که به اندازه ی کافی تجربه ندارم . چگونه میتوانم به تجربه دست یابم ؟؟!
مرد پیر لبخندی زد و جواب کوتاهی داد :
ـ با تصمیم های غلط .......!!!
***
... قضاوت ...
شاگرد اول ، نظریه ی خود را برای استاد توضیح داد و خواست که به نفع او رای بدهد .
استاد گفت :
ـ حق با توست .
اما شاگرد دیگر هم حاضر جواب بود و عقیده ی خود را مانند شاگرد اول ، دقیقا توضیح داد و از استاد خواست که به نفع او رای بدهد .
استاد گفت :
ـ حق با توست .
آم دو با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و دوست دیگری که شاهد ماجرا بود ، فریاد زد
ـ این غیر ممکن است . امکان ندارد که حق با هردو ی این افراد باشد .
استاد گفت :
ـ حق با توست .....!!!