برای همه ی انهایی که بی تقصیرند:
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دلهایی که انها را راندند
تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست
و عهدهایی که کسی انها را نبست
سلام عزیز کرده ی دل پائیزی ام
جواب سلامم را که هیچوقت ندادی، من وتو حتی دراول نامه با هم تفاهم نداریم
ولی اگر ته دلت چیزی مثل سلام تکان بخورد برایم کافیست
قشنگ ترین بهانه! حالت را نمیپرسم
میدانم هر کجا که هستی از شوق داشتن دو چشم نیلوفری خوب هستی
ولی ترا به خدا به خاطر من نه
به خاطر کسیکه سرشار از یاد اویی مراقب جسم لطیفت باش
اخر در دنیایی که عشق را با الف مینویسند کسی دلش به حالت نمیسوزد
مسافرم! هنوز تصمیم نداری زیر قولی که به او داده ای بزنی و برگردی؟
میگویند رفتنت نوعی امتحان است
دگراز خستگی هایم خسته شدم، مگر من چه گناهی کردم؟
بخدا تمام شدم، بیا و تمامش کن
از دنیایی که بعد از رفتنت ساختی خبرها بسیار دارم
...اینجا همیشه زمستان است
برای همه غریبه ام
نمیدانی اشنایان چگونه بیگانگی ام را به رخم میکشند
خلاصه همه روی اسم من خط کشیده اند
عزیزم! اینگونه خوشحال نشو
وقتی میگویم همه، یعنی همه بجز تو
خودت را از همه کم کن
حال من را میدانم که نمیخواهی بدانی ولی میگویم
فکر اینکه مرا برای روز مبادا گذاشته ای به من شوق نفس کشیدن میبخشد
اغلب دلم برایت تنگ است
راستش دوریت بدجور دیوانه ام کرده
هرلحظه یکبار تنفست میکنم
یاد حرفهای عاشقانه ای که به دروغ میگفتی دارد نابودم میکند
وقتی دلم بهانه ات را میگیرد ناخوداگاه بغض میکنم
انقدر تلخ میگریم که همه ی اعضای وجودم از غم چشمانم به گریه می افتند
ماه خورشید اینجا سرجایشان نیستند
همیشه شب است
تو خوب میدانی من از شب میترسم
راستی شب رفتنت را یادت هست؟
شبی که من از دعا و فانوس و اشک تو سرریز بودم
عین یک دریا باران
عین همه چیز
عین هیچ چیزی که نمیشود گفت
همیشه بی صدا میگریستم
ولی فکر کنم ان شب صدای گریه ام را ابرا هم شنیدند
تو حتی به من اجازه ندادی از دور تماشایت کنم
حق پرسیدن دلیل بی وفایی را هم ندادی
...و من خیره در سکوت به این فکر میکردم چه خطایی کردم که رهایم کردی
نمیدانم چرا این ها را برای تو نوشتم شاید دلتنگی چند ماهه ام ته نشین شده
خلاصه دیوانه ی تو همچنان زنده است ومحکوم به زندگی
دیشب اسمان به بهانه ارام گرفتن اشکهایم قول داد او بجایم ببارد
اگر به وعده اش عمل کند از گریه ی اسمان هم برایت مینویسم
راستی تو به دریا نزدیکی
توهم از گریه دریا برایم بنویس
...بگذریم
انقدر نامه را طولانی کردم تا وقتی برای خداحافظی نماند
اخر میدانی ترا عجیب کم دارم
از خداحافظ و خداحافظی متنفرم
من دیگراز تو انتظاری ندارم
ولی گاهی خبری بگیر
لطفی کن وبه فکر نازنینت یاداوری کن چقدر دوستت درم
مدتهاست بی دلیل هرچه بیشتر میگذرد من بیشتر دوستت دارم
تو رفتی ولی ماندی
تو گذشتی و من نوشتم
دلم لک زده است تا اسمم را صدا کنی
طوری اسمم را صدا میکردی گه گویی هزاران سوال از من داری
و این مرا خوشحال میکرد
دلم لک زده برای راندنت
دیگر حرفی نیست جز
نخواستنت
شکستنت
غرورت
دلم عجیب برای فردایمان شور میزند
فردایی که درذهن من است، نه در خیال تو
چون من هنوز ترا میخواهم
توئی که عشق راتمام کردی
توئی که مرا دوست قدیمی خطاب کردی
مهربانم تو چطور این حرف را زدی
بی وفایی به تو نمی اید
تهمت هرگز نیامدن به چشمان معصومت وارد نیست
میدانم دست تقدیر محبتت را گروگان گرفته
ولی نمیدانم در برابرش چه چیزی از من میخواهد
نکند غصه بخوری
میخواهم دنیا نباشد اگر یک دانه مروارید از چشمانت کم شود
جان ان خوشبختی که شبها دعای توست
فراموشم نکن
مراقب لحظه های طلایی عمرت باش که با ناراحتی هدر نرود
از دور غبار نشسته بر پنجره های نیمه باز فکرت را می بوسم
باز هم برایت مینویسم
تو سرتا پا وفا بودی
ترا من بی وفا کردم
راستی امروز تولدمه
تا بعد...