اخراجی های 3

 


فصل‌های پیش از این هم ابر داشت

بر کویرم بارشی بی‌صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید

توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست

تو چه می‌دانی سقوط “پاوه” را
“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” ‌را

هیچ می دانی”مریوان” چیست؟‌ هان!
هیچ می‌دانی که “چمران” ‌کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی “دو عیجی”‌ در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است

با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند

پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند

زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد

تنهایی

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

زیرا عشق دروغی درون آن نیست

زیرا تجربه کردم...

زیرا خداوند هم تنهاست

درکلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

بیل گیتس

داستان آموزنده "ثروتمند تر از بیل گیتس" - www.RadsMs.com

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

- چه کسی؟

- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در
حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم
که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد
ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره
چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان
بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می‌بخشی؟!


پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم
خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.

 

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را
جبران کنم.

جوان پرسید: چه طوری؟

- هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟

- هر چی که بخواهی!

- واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام
داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران
نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما
از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این
جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست...

خداوند!

خداوند!

گاهی که به فرشتگان نوید آفرینشم را دادی با آن که هنوز هیچ بودم و هیچ و هنوز حتی عدم را ترک نگفته بودم و هنوز گِلی بودم و بی جان و بی روح ............................

 هستی ام آغاز شد

 

و آن گاه آفریدگار! دست توانای تو تکاملم می بخشید، جسم خاکی حتی از سرم زیاد بود که تو منت بر مخلوق بی چاره و بی جان نهادی.

 

 و جان بی جانم را به دمیدن روح و جان الهیت آزین بستی و این شدم،این شدم که اکنون ......

 

و خداوند! آن دم که در گذر از عدم به جان و درست لب مرز هست. خلایق را فرمان به سجده ام میدادی...

 

چه غروری از من میگذشت و بر من می تافت ونمی دانم خداوند! اگرزمان سجده همگان بر من غرور و کبرِ ابلیس در پیچش از فرمان تو پیش چشمم نبود و رانده شدنش نهیبم نمی زد و به خویشم نمی آورد چه بر سر آدمیتم می آمد ....

 

و حالا که از غرور وسرنوشت شیطان درس گرفته ام ;این شده ام.....

 

و اگر این درس و این تلنگر نبود چه بر سرم می آورد غرور....

و تنها دلگرمیم خداوند! در کوران این غرور روح خداوندی توست که در کنار هزاران صفت نیک در نهادم

نهاده که کلاه خویش قاضی کنم وبدانم که سجده آغاز خلقتم به حرمت توانایی تو بوده و نه وجود ناتوان من ...

                                  

نفرین به تو ای غریبه

 

 نفرین به تو ای غریبه

 به تو که روزی اشنا ترین لحظه هایم بودی!

سکوت خسته و قلب شکسته ام را ببین با من چه کردی؟

 ایا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن این است؟!

 اگر چنین است پس نفرین بر عشق...

 روزگار تنها شدنم را در جاده ی انتظار می گذرانم

 نفرین به تو ای غریبه...

  باز میان شقایق های سرخ گم خواهم شد

 میروم تا شاید این بار غریقی را با خیلی از امواج

 محبت به سوی ساحل مهربانیم بکشانم

 چیزی بگو چیزی نخواهم گفت

 سکوت های سر به زیر  از کودکی با من است

 و من این بار میخواهم عاقلانه ببینم نه عاشقانه...

داستان

بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد ما چترمان خداست *

http://s1.picofile.com/file/6691912472/w0rsjl.jpg



... توازن ...

مرد ثروتمندی با ناراحتی زیاد نزد استاد آمد و از او پرسید :

_ آیا این موضوع صحت دارد که در کتاب مقدس آمده است , انسان از خاک است و دوباره به خاک باز میگردد ...!!؟؟

استاد جواب داد :

_ این نباید موجب ناراحتی تو شود . اگر از طلا بودی و برایت مقدر شده بود که در پایان عمر خود مبدل به خاک میشوی ، شاید دلیلی برای ناراحتی و شکایت  میداشتی . اما وقتی از خاک هستی و دوباره به خاک بر میگردی ، پس دیگر از چه شکایت داری ........!!!؟؟؟


***

... تصمیم ...

مردی در سن سی و چهار سالگی مدیر یک بانک شد . او هرگز حتی رویای این موفقیت را نمی دید که در این سن و سال، مدیر شود .روزی فرصتی برای صحبت با رئیس هیئت مدیره ی بانک یافت که او را برای این شغل پیشنهاد کرده بود .

مدیر جوان گفت :

ـ مسئولیت بزرگی به من سپرده شده است و من تمام نیروی خود را وقف آن خواهم کرد .البته اگر از گنجینه ی عظیم تجربیات خود ، چند توصیه به من بکنید ، از شما سپاسگزارم .

مرد پیر کمی فکر کرد ، به مدیر جوان نگریست و فقط دو کلمه بر زبان آورد :

ـ تصمیم های درست !

انتظار مرد جوان کمی بیش از این بود .بنابراین گفت :

ـ البته این راهنمایی شما بسیار مفید است و من ارزش زیادی برای آن قائل هستم .آیا ممکن است کمی بیشتر در مورد این توصیه ی خود توضیح دهید ؟ زیرا من به کمک شما نیاز دارم تا بتوانم تصمیم های درستی بگیرم .

ولی هیئت مدیره که زیاد پرحرف نبود ، فقط گفت :

ـ تجربه .

مدیر جوان جواب داد :

ـ درست به همین دلیل هم از شما سوال کردم ، زیرا گمان میکنم که به اندازه ی کافی تجربه ندارم . چگونه میتوانم به تجربه دست یابم ؟؟!

مرد پیر لبخندی زد و جواب کوتاهی داد :

ـ با تصمیم های غلط .......!!!


***

... قضاوت ...

دو شاگرد بر سر موضوعی اختلاف نظر پیدا کردن و نتوانستند به توافق برسند . دوستی به آنان توصیه کرد که نزد استاد بروند و از او قضاوت بخواهند .
شاگرد اول ، نظریه ی خود را برای استاد توضیح داد و خواست که به نفع او رای بدهد .

استاد گفت :

ـ حق با توست .

اما شاگرد دیگر هم حاضر جواب بود و عقیده ی خود را مانند شاگرد اول ، دقیقا توضیح داد و از استاد خواست که به نفع او رای بدهد .
استاد گفت :

ـ حق با توست .

آم دو با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و دوست دیگری که شاهد ماجرا بود ، فریاد زد
ـ این غیر ممکن است . امکان ندارد که حق با هردو ی این افراد باشد .

استاد گفت :

ـ حق با توست .....!!!

اسیر نفس



http://cfile29.uf.tistory.com/image/110BAA524D1D6DDB13A37F

الهی بنـــــــــــده ای گـــــم کـــــرده راهم

بـــــده راهــــــــم که ســــر تا پا گناهــــم

اگــــر عمـــــری به غفلــت زیســــت کردم

تمــــام هستیـــــــم را نیســــت کــــــردم

بـــــــه هر در حلقـــــــه کوبیــــــدم خدایـا

لبــــاس یــــــاس پــــــوشیــــــدم خدایـــا

اسـیــــــــر نفس هر جایی شــدم مـــــن

مقیــــــم شهر رســــــوایی شدم مـــــن

نچیـــــدم گــــــل ز شـــــــاخ آرزویـــــــی

نــــــدارم پیـــــش مــــــــردم آبـرویــــــی

الهــی بی پنـــاهــــــم بی پنـــاهــــــــم

بــــــود بر لطـــف و احســـانت نگاهـــــم  ....

خدایا شرمنده ام ...




خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...


خدا میفرماید : بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

پرواز را بخاطر بسپارفروغ فرخزاد

پرواز را بخاطر بسپار

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

زرتشت

 

زرتشت اولین و آخرین پیامبر اقوام هند و اروپایی و آریایی نژادها و ایرانیان است. پیش از او مردم ایران قوای طبیعت مانند آفتاب و ماه و ستارگان و خاک و آتش و آب و باد را می پرستیدند. اما زرتشت انسان ها را به پرستش خدای یگانه فراخواند و پس از سال ها تلاش عده زیادی به دین او گرویدند. 

موسی هم اولین کسی است که در میان اقوام سامی دین یکتاپرستی آورد. هردوی این پیامبران بسیار قدیمی هستند و ظاهراً هرگز نیز از یکدیگر خبر نداشته اند. بعدها اصول زیادی از آیین زرتشتی داخل دین یهود شد و پس از آن در ادیان دیگر نیز نفوذ کرد.

معنی نام زرتشت چیست؟

ظاهراً زرتشت دهقانزاده ای بوده که ریشه آریایی داشته است. اصل نام زرتشت احتمالاً "تراتشتر" بوده که کلمه آریایی قدیمی است. معناهای زیادی برای نام زرتشت ذکر کرده اند که از جمله "دارای زرد شتران" یا "صاحب کهن شتران" است.

تاریخ تولد زرتشت چه زمانی بوده؟

تاریخ تولد زرتشت مجهول است. بعضی روایات حاکی از این است که او در 660 پیش از میلاد زندگی می کرده. ولی دلایل محکم تر نشان می دهد که زمان ظهور او در حدود 1000 قبل از میلاد بوده است.

زرتشت در کجا متولد شده؟

محل تولد زرتشت نامشخص است. برخی تولد او را در ناحیه ماد (آذربایجان) و تخت سلیمان کنونی و یا ارومیه می دانند و به همین دلیل دریاچه ارومیه را مقدس می شمرند. برخی می گویند که در بلخ (بلخ اینک جزو کشور افغانستان است) که در شرق ایران بوده متولد شده و عده ای نیز محل ولادت او را ری که نزدیک تهران است می دانند. ولی ظاهراً او در غرب ایران به دنیا آمده و در شرق ایران به کار دعوت پرداخته است.

در واقع زرتشت به مشرق پناه برده است. چراکه کار دعوت به دین در وطنش از پیش نمی رفته و یا شاید هم دشمنانش او را دنبال می کرده اند. بنابراین او با چند نفر از یارانش برای فرار از آزار و اذیت به شرق ایران رفته.

زرتشت پیش از پیامبری چه ویژگی هایی داشت؟

زرتشت از همان آغاز عمر به مهربانی و سرشت لطیف معروف شد. در هنگام بروز قحطسالی که در ایام جوانیش اتفاق افتاد، نسبت به سالخوردگان احترام و مهربانی و نسبت به جانوران محبت و شفقت داشت. زرتشت وقتی به سن 20 سالگی رسید، پدر و مادر و همسرش را رها کرد و برای یافتن پاسخ پرسش هایی که اعماق ضمیرش را به خود مشغول کرده بود در اطراف جهان سرگردان شد و به هرکجا می توانست رفت و با هرکسی سخن گفت.

زرتشت دورانی که به پرسش هایش می اندیشید را چگونه گذراند؟

در منابع یونانی آمده که زرتشت هفت سال را در غاری درون کوهی به خاموشی مطلق سپری کرده. گفته می شود این غار در نزدیکی دریاچه ارومیه و در بالای کوه سبلان قرار داشته. کوه سبلان همچنان هم زیارتگاه و محل توجه است. شهرت زرتشت به روم هم رسیده بوده است. به این ترتیب که در روم گفته می شد که مردی مرتاض 20 سال تمام را در بیابان ها گذرانده و جز پنیر چیزی نخورده.

زرتشت در چه سنی و چگونه مبعوث شد و پس از آن چه کرد؟

وقتی زرتشت به سن 30 سالگی رسید به مکاشفاتی رسید. معجزات و کرامات زیادی برای زرتشت نقل می کنند. از جمله می گویند نخستین بار که به زرتشت کشف و شهود دست داد نزدیک وطن خود بود که شبحی بلند قد که قدش نه برابر انسان عادی بود در برابرش ظاهر شد. فرشته با او به گفت و شنود پرداخت و به او فرمان داد که روانش را پاک کند، آن گاه صعود کرده و در پیشگاه اهورامزدا (خدای حکیم) حاضر شود. او هم به این فرمان عمل کرد و خداوند که پیرامونش فرشتگان بودند به او نظر کرد. او ده سال را به پرستش مزدا مشغول بود و مردم زمانه اش او را آزار می دادند و به او ستم می کردند. پس از این مکاشفه شروع به تعلیم مردم کرد. در ابتدا کسی به سخنان او گوش نمی داد. او  چند بار ناامید شد و روان پلید "انگره مینو" او را وسوسه کرد که عبادت مزدا را کنار بگذارد. لکن زرتشت در عقایدش پایدار بود.

اولین کسانی که دعوت زرتشت را پذیرفتند چه کسانی بودند؟

اولین کسی که آیین زرتشت را پذیرفت پسر عمویش "میدینیمائونها" بود. سپس در یکی از سرزمین های شرقی ایران به دربار پادشاهی به نام ویشتاسب یا گشتاسب راه یافت. او مدت دو سال سعی بسیار کرد تا این پادشاه را به دین خود در آورد.

در ابتدا پادشاه تحت تأثیر کارپان ها (مغان) قرار داشت که در اوستا کاهنانی حریص و دنیادوست معرفی شده اند. آنان به روش باستانی حیوانات را قربانی می کردند و به سحر و جادو اشتغال داشتند. کارپان ها به ضدیت با زرتشت پرداختند که موجب شد زرتشت دستگیر و زندانی شود. اما بعد از دو سال زرتشت معجزه ای انجام داد و اسب سیاه محبوب ویشتاسب که به بیماری ای کشنده مبتلا شده بود را درمان کرد. همسر ویشتاسب یعنی "هوتائوسا" هم از زرتشت حمایت کرد تا بالأخره شاه به دین زرتشت درآمد.

ظاهراً زرتشت در سن 42 سالگی گشتاسب را پیرو خود کرده است. این که گشتاسب یا ویشتاسب که بوده مشخص نیست. برخی عقیده دارند که وی پدر داریوش پادشاه هخامنشی بوده. ولی بسیاری نیز این نظر را رد می کنند. گرویدن شاه به زرتشت از روی خلوص بود و ویشتاسب تمام نیرویش را برای نشر دعوت زرتشت به کار گرفت. درباریان و امرا هم به دنبال شاه به زرتشت گرویدند.

 20 سال باقی مانده عمر زرتشت چگونه گذشت؟

از 20 سال باقیمانده عمر زرتشت حکایت های زیادی وجود دارد. او تمام این دوران را به نشر دین اهورامزدا در میان ایرانیان گذراند. همچنین درگیر دو جنگ با دشمنانش شد. این دشمنان تورانی ها بودند. تورانی ها به سرزمین گشتاسب لشکرکشی کردند. دلیل لشگرکشی تورانیان به رهبری ارجاسب بر ضد گشتاسب این بود که گشتاسب به دین مزدیسنا گرویده بود.

در جنگ اول اسفندیار پسر گشتاسب رشادت های زیادی کرد که شرح آن در شاهنامه نیز آمده است. ایرانیان در این جنگ پیروز شدند. جنگ دوم زمانی رخ داد که زرتشت به سن 77 سالگی رسیده بود. در این پیکار هم سپاه گشتاسب پیروز شد. اما زرتشت عاقبت در این جنگ کشته شد. نویسندگان اوستا گفته اند که وقتی تورانیان شهر بلخ را گرفتند یکی از آنان ناگهان به سمت زرتشت حمله کرد و او را در یک آتشکده و در برابر محراب آتش، در حالی که به عبادت مشغول بود به قتل رساند. ظاهراً زرتشت 24 سال پیش از سلطنت هخامنشیان و به قدرت رسیدن کوروش بزرگ در گذشته است.

از زرتشت چه چیزی به یادگار مانده است؟

اوستا کتاب مقدس زرتشتیان است. مهمترین قسمت اوستای موجود در زمان ما یسنا است که شامل گاتها یعنی سروده های خاص زرتشت است. قسمت های دیگر اوستا به موثقی گات ها نیست. چون در قرون بعد نوشته شده.

چرا درباره زرتشت اطلاعات بسیار کمی وجود دارد؟

دلیل آن که درباره زندگی زرتشت ابهامات زیادی وجود دارد این است که اولاً او در زمان های بسیار قدیم زندگی می کرده که حتی از تاریخ باستان هم فراتر می رفته.

دیگر آن که ایران به خاطر حمله اسکندر و سلوکی ها که می کوشیدند تمدن یونانی را گسترش دهند صدمات زیادی دید. از مهمترین این صدمات این بود که بسیاری از کتاب های مذهبی و آثار ملی ایران به وسیله آنها از بین رفت. حتی اوستایی که در قصر سلطنتی هخامنشیان بود نیز به فرمان اسکندر سوزانده شد. 475 سال بعد یعنی پس از دوره اشکانیان و در زمان زمامداری اردشیر بابکان دین زرتشت یک بار دیگر رونق گرفت و کتاب های پراکنده مذهبی جمع آوری شد. ولی با هجوم اعراب یک بار دیگر همه یافته ها با سوزاندن کتاب ها نابود شد. چند صد سال بعد هم با تهاجم مغول ها همان چیزهای اندکی که مانده بود هم نابود شد.

دکتر علی شریعتی


اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم…
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم…
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم… اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد.
بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است
و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر علی شریعتی

خدايا کفر نمي‌گويم،

خدايا کفر نمي‌گويم،

                                                                       
پريشانم،

 

چه مي‌خواهي‌تو از

 

جانم؟!                                                                                                                                                                                
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

 

خداوندا!                                                                                       

 

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

                     

لباس فقر پوشي

 

غرورت را براي ‌تکه ناني

به زير پاي‌نامردان بياندازي‌

 

و شب آهسته و خسته

             

تهي‌دست و زبان بسته

 

به سوي ‌خانه باز آيي

 

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

        

نمي‌گويي؟!

 


خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

                                    

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
                                     

لبت بر کاسه‌ي‌مسي‌قير اندود بگذاري

                         

و قدري آن طرف‌تر

 

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

                                

و اعصابت براي‌سکه‌اي‌اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
                                                                  

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

 

نمي‌گويي؟!


 

خداوندا!

 

 

اگر روزي‌بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

 

پشيمان مي‌شوي‌از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.

 

خداوندا تو مسئولي.

 

خداوندا تو مي‌داني‌که انسان بودن و ماندن

 

در اين دنيا چه دشوار است،

 

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

(احمد شاملو)

کودک پیر

عشق را به مدرسه بردند تا کتک بزنند؛

تنها دوست عشق در مدرسه ، درس هندسه بود؛

از شیمی فقط زاج سبز به یادش ماند و از فیزیک هرگز هیچ نفهمید؛

عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود؛

وقتی دکتر شد مادرش مرده بود؛

به جای گریه کردن منطق خواند ... نتیجه از صغری ها و کبری ها؛

درد بی دلیلی شد در دل عشق؛

میل به برگشتن داشت؛

از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادریش نرسید؛

وقتی فیلسوف شد به سوی هر گلی که رفت آن گل پژمرد؛

عشق خدا را می خواست؛

واز هر طرف که می رفت به صورت خود بر می خورد؛

عشق را در برابر آیینه بردند تا خود را به یاد آورد؛

در آیینه ، کودک پیری می گریست.

"استاد حسین پناهی"

رمضان

رمضان الکریم



باز امشب حــق صدایم کــرده اســت .............. وارد مــهــمانســـرایم کرده اســت

با همه نقصی که در من بـوده اســت .............. باز هم او دعــوتم بنمــــوده اســت

میهمانی شد شــروع ای عــاشقــان .............. نور حــق کرده طلـوع ای عاشقـــان

بــاز مـــولا ســفره داری مـــی کنــــد .............. دعـــوت از عبــــد فراری می کنــــد

دوسـتـــان آئیـــد تــــا نجـــــوا کنـیـــم .............. محفــــل عشــاق را برپـــا کنیـــــم

بـا خــدای خــود منــاجــاتی کنیــــــم .............. بــا امــام خــود ملاقـــاتـی کنیـــــم

نیمــــه شــب هــا نــاله و آوا کنیــــم .............. شایــد آن گمگشتـــه را پیــدا کنیـم

بسـتـــه ام من با دلــم عهـــدی دگـــر ..............  تا ببینــــم چهــــره ی مهـــدی دگر

بـــارالهــا تشنـــه را شهــــدی بــــده ............. اذن یـــک دم رویــــت مهــــدی بــــده

میهمــــانــــت آمــــده در بـــاز کـــــن .............. مــیهمـــــان داری خـــود آغــــاز کـن 


و :


http://spot-of-rain.persiangig.com/image/PHOTO%20(78).gif


 

عبرت

ما ظلمنا هم و لکن کانوا انفسهم یظلمون (نحل/118)

 

    اگر مردمی بدبخت و بیچاره شدند، مابه نکردیم

 

  خودشان به خودشان ستم کردند.

زمین

زمین
 

 

نیا باران زمین جای قشنگی نیست
 

من از اهل زمینم خوب میدانم

 

که گل با اینکه در عقد زنبور است

 

ولی پروانه را هم دوست میدارد

دریاب مرا دریا

درياب مرا، دريا

 

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

***

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

***

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

***

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

***

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

***

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

***

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

***

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

***

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

***

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

***

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

دلم گرفته است از فروغ فرخزاد

 
دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

برای تو...........

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...


برای تويی كه احسا
سم از آن وجود نازنين توست ...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای

برای تويی كه قلبت پـا ك است ...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

بی تو مهتاب

بی تو مهتاب

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم .

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم.

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم .

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم .

در نهانخانه جانم، گل ياد تو درخشيد ،

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد .

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم،

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ،

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ،

من، همه محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام ،  

بخت، خندان و، زمان رام.

خوشه ماه فرو ريخته در آب ،

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ ،

همه، دل داده به آواز شباهنگ.

يادم آيد، تو به من گفتي: از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن!

آب، آيينه عشق گذران است.

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر، سفر كن!

با تو گفتم: حذر از عشق ندانم .

سفر از پيش تو هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم .

بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم،

تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم ،

حذر از عشق ندانم،نتوانم!

اشكي از شاخه فرو ريخت.

مرغ حق، ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد.

يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم،

پاي در دامن اندوه كشيدم ،

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم ،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم.


فریدون مشیری

دل دليلی دارد که عقل از آن آگاه نيست

 
 
 
 
 
دل دليلی دارد که عقل از آن آگاه نيست.(کویر)
 
 
 

آری. باشی و زندگی کنی ...

که دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را تا سطح بلندترين قلّّّه عشقهای بلند.

پايين نخواهم آورد .

(کوير)