X
تبلیغات
هوای بارانی

هوای بارانی

باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست ...

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

 رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری 
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان ! نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 18:44  توسط  حسین.رضایی  | 

از چه بنویسم؟؟

عکس های عاشقانه جدید -www.jazzaab.ir
از آسمانی که همیشه در حال عبور است؟

یا از دلی که سوت و کور است؟

از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟

از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟

یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

از چه بنویسم ؟؟

از نامه هایی که هیچوقت بسویت نفرستادم ؟

یا از ترانه هایی که هرگز برایت نخواندم؟

از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم؟

یا از بدرودی که هرگز بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق بیابانی هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم…

من دل بسته درختی هستم که فرصت نشد اسممان را رویش حک کنیم…..

من منتظر پنجرهایی هستم که عطر تو را دوباره به من نشان دهد….

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:44  توسط  حسین.رضایی  | 

 

آدرس جديد وبلاگ http://www.68baran.blogfa.com/

 

با عرض معذرت از تغییر ادرس حتما به ادرس جدید سر بزنین

باتشکر حسین رضایی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 17:39  توسط  حسین.رضایی  | 

وقتی که دیگر نبود

 

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 18:4  توسط  حسین.رضایی  | 

مرا ببوس

مرا ببوس مرا ببوس براي آخرين بار
ترا خدا نگه‌داركه مي‌روم به سوي سرنوشت
بهار ما گذشته گذشته‌ها گذشته
منم به جستجوي سرنوشت
در ميان طوفان هم‌پيمان با قايقران‌ها
گذشته از جان بايد بگذشت از طوفان‌ها
به تيره شب‌ها با يارم دارم پيمان‌ها
كه برفروزم آتش‌ها در كوهستان‌ها
شب سيه سفر كنم زِ تيره راه گذر كنم
نگه كن اي گُل من سرشك غم به دامن
براي من ميفكن مرا ببوس مرا ببوس
براي آخرين بار ترا خدا نگه‌دار
كه مي‌روم به سوي سرنوشت بهار ما گذشته،
گذشته‌ها گذشته منم به جستجوي سرنوشت
دختر زيبا
   امشب بر تو مهمانم
      در پيش تو مي‌مانم
          تا لب بگذاري بر لب من
             دختر زيبا از برق نگاه تو
          اشك بي‌گناه تو
      روشن سازي يك امشب من
  مرا ببوس
براي آخرين بار
                     ترا خدا نگه‌دار
                         كه مي‌روم به سوي سرنوشت
                             بهار ما گذشته
                                 گذشته‌ها گذشته

                                       منم به جستجوي سرنوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:56  توسط  حسین.رضایی  | 

همدم از معین

 


کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه،

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه،

 

کنارم هستی و باز هم  بهونه هامو میگیرم،

میگم:وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم،

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم،

از اینجا تا دم دربرهم بری دلشوره میگیرم،

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم،

محله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم،

 

میدونم که یه وقت هایی دلت میگیره از کارم،

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم،

 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری،

تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری،

 

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا،

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا،

 

قشنگه ردپای عشق میاد زیر چتر برف،

اگه حاله منو داری می فهمی یعنی چی این حرف،

 

میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم،

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم،

 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری،

تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری،

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 19:57  توسط  حسین.رضایی  | 

شيدايي

هنوز عادت به تنهایی ندارم

باید هرجوریه طاقت بیارم 

اسیرم بین عشق و بی خیالی

چه دنیای غریبی بی تو دارم

میترسم توی تنهایی بمیرم

کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتایی به من نزدیک تر شو

دارم حس میکنم از دست میرم

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو

یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه

تو دستای تو آرامش بگیرم

بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب

کی رو دارم به جز تنهایی امشب

میخوام امشب بیفته به پای تو غرورم

نمی تونم ببینم از تو دورم

دارم تاوان دلتنگی مو میدم

کنار تو به  آرامش رسیدم

بیا دنیامو زیبا کن دوباره

خدایا از تو زیبـــاتر ندیدم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 19:41  توسط  حسین.رضایی  | 

کاش کسی بیاید

               سلام

    تا صحبت عشق شد . دلم یهو هری ریخت.نمیدونم چرا؟

    اینروزا! هر جا هر طرف نگاه میکنم همه یه جورایی میخوان

    بگن عاشقند !!!

     توی روزنامه میخونیم...اون مرد  عاشق!!  معشوقشو دزدید

     اذیتش کرد! بعد با وضعیت فجیعی تو خیابون رهاش کرد....

    خیلی خنده داره..مجنون های امروزی چه راههایی دارن

    برای ابراز عشقشون!!!....

      یه جا دیگه میخونیم...فلان خانم  همسرشو کشت.

      فلان آقا بچه اشو کشت...اینا همه عاشقند؟؟

      از عشق دیوانه شده اند؟؟

      فرهادهای امروزی شیرین هایشان را به حراج میگذارند!

      لیلی ها در گوش دشمنان فرهاد زمزمه عشق سر میدهند !!.

      خیلی خنده دار شده..رسم عاشقی امروزززز......

     عشق مادر تماشایست.....

     مادر برای وصال به یار...فرزندش را کنارخیابون رها میکنه..

     وه چه دردناکه این غریبیها..تو  دیار خود غریب بودن دردناکه..

    در این شهر غریبیهاکه صدها قلب را زنده زنده خاک میکنند.ما بدنبال چه میگردیم؟

    یکنفر یکروز جایی گفت:

     آدمها دلهای سیاه خود را هروز

    با ابرنگ پر رنگ می کنند

     با تظاهر به خوب بودن

     چشم و دل خود را یکرنگ میکنند

     وایییییی خدای من....

         من چگونه در میان توده ماتم قصه عشق باور کنم؟

    کاش کسی میامد....با یک فریاد ویا یک رعد آسمانی...

    کاش کسی بیاید....که قلبها در آتش هجرش میسوزد...

      میامدو التیام بخش زخمهای کهنه ماکه از دل رویاست باشد...

     کاش کسی بیاید! با ردای مهربانی..و بر پل تنهایی مابایستد....

      و فریاد عشق سر دهد.....

                                  کاش کسی بیاید  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 16:25  توسط  حسین.رضایی  | 

ميام

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 15:53  توسط  حسین.رضایی  | 

وقتی به دنیا می آییم...وقتی می میریم...

وقتی به دنیا می آییم...وقتی می میریم...

 

وقتی به دنیا آمدی همه خندان بودند و تو گریان،،،

 

طوری زندگی کن که وقتی از دنیا رفتی، همه گریان باشند و تو خندان...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 16:2  توسط  حسین.رضایی  |